|
شاید سکوت فریاد زند دلنوشته ها واشعار ی رنگ خاک
| ||
|
دلم گرفته ازاین غبار سرد تدریجی
ز این ملامت بی حرف یک تبریزی
دلم گرفته از این شب های گرم بارانی
زاین سکوت بی تردید زاین نگاه بی معنی
دلم گرفته و فانوس شک و تردیدم
به راه روشنی ازنور نیاز مند فانوسم
خدا کند که باران عطر آگین ثمن کند همه
جارا فرح کند همه کس را خدا کند که ببارد
[ 91/02/14 ] [ 13:31 ] [ سیمااصولی! ]
[ 91/02/14 ] [ 13:12 ] [ سیمااصولی! ]
به سوی درنگی که نامش را یاقوت ها روی سرسبزی آسمان مینویسند باید نگاه کرد باید فریادزد فریادی که توام باسکوت موج موج بغض آزادیست آزادی نه تاحد عرفان ونه تاحد حیوان . باید پرواز کرد تااوج انسانیت نه تاحدی که به علت کمی اکسیژن مرد ونه تاحدی که زیر پای دیگران اوج گیری تو باشد
گاه گاهی باید فقط نگاه کرد نگاه نه تاحد خجالت دادن یک بغض ترکیده ونه تاحد نگاه دراوج نمای دیدن وفقط دیدن
گاهگداری باید نوشت نه به خاطر دیگری نه تنها به خاطر خودت که ماورای هرآنچه میاندیشی وجودداری ولی افسوس که ماورای هرآنچه هستیم نمی اندیشیم....
[ 90/09/26 ] [ 23:29 ] [ سیمااصولی! ]
اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد و تمام محتوای سفره سهم همه بود و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد اگر خواب حقیقت داشت همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟ کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟ چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند و من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان بلند تو را نوازش می کردم و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم
[ 90/08/01 ] [ 22:31 ] [ سیمااصولی! ]
یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید که ...
بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی.خداوند جواب داد، من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.
[ 90/06/24 ] [ 22:56 ] [ سیمااصولی! ]
چو نی مینالم از داغ جدایی **** من آن ابرم که میخواهد ببارد **** شکفتی چون گل و پژمردی از من **** دلم گر قصه گوید، اینک آن گوش **** سحرگه در چمن خوش رنگ شد گل
[ 90/04/16 ] [ 13:9 ] [ سیمااصولی! ]
به نام خدا
سرزمین ما(۱) هر صبح که از خواب بلند میشی قبل از اینکه سرو صورتتو بشوره باید گلایه یه دنیا نامردی رو به یادت بیارن و چیزی نگی سر صبحانه باید به تلوزیونی نگاه کنی از مشکلات جامعت میگه از اعتیاد از فرار از گرسنگی، بی کاری وخلاصه از همه چی از جوونایی که بی گناه نابود میشن از اونایی که سر کوچه ومحل دنبال یه همدمن که فقط حرفاشونو گوش کنه اما توهمه این حرفا همیشه سر گله با جووناست بااونایی که شاید اشتباه میکنن اما به هر حال جوونن تو سرزمین گلا اگه درختی میوه نده یا اگه میوه خوبی نده تیمارو از ریشه شروع میکنن اما تو سرزمین انسانها اگه درختی خوب میوه نده شاخه بالایی رو میبرن مثل اینکه تو یه خانواده یه جوونو خرد کنی واین رسم قشنگی نیست ما هیچوخت پی خانواده نمیریم تا علت یه اشتباهه جوونو بدونیم معمولا رسمه که یا نصیحت میکنن یا سرکوفت میزنن اینایی رو که میگم سرنوشت زندگی خودم نیست بلکه چیزایی هست که با چشمام میبینم و کاری جز دعا برام نمیمونه اما تو سرزمین ما هم کاش میوه هارو کال نمیچیدن یا حداقل دونشو رو یه جایی می کاشتن ولی اینجا فقط کاش هایند که پابرجامیمانند.... سیمااصولی(آوامه) [ 90/04/11 ] [ 17:4 ] [ سیمااصولی! ]
روزی پیرمردی با عجله از خانه بیرون آمد سرراه گل، مقداری شیرینی و میوه خرید و با عجله به سمت مقصد به راه افتاد. آنقدر با عجله می رفت که ناگهان با خودرویی تصادف کرد و همه آنچه خریده بود به زمین ریخت. صاحب اتومبیل با نگرانی به طرفش آمد و پرسید اتفاقی افتاده من باید شما را به بیمارستان ببرم. پیرمرد با عجله سعی می کرد وسایلش را از روی زمین جمع کند و مرتب می گفت نه مشکلی نیست من باید سریع بروم همسرم منتظرم است. راننده گفت اجازه بدهید اول شما را به بیمارستان ببرم اگر مشکلی نبود شما را پیش همسرتان می برم. سپس پرسید: همسرتان کجاست؟ پیرمرد گفت: او الان در خانه سالمندان است. راننده با تعجب پرسید آنجا چه می کند؟ پیرمرد گفت: چند سال پیش آلزایمر گرفت و دیگر حتی مرا هم نمی شناسد مجبور شدم او را در خانه سالمندان بگذارم ولی هر روز این ساعت به ملاقات او می روم. راننده گفت: او که شما را نمی شناسد پس این همه عجله برای دیدار او بخاطر چیست؟ شما می توانید او را یک ساعت دیرتر ملاقات نمایید. پیرمرد با متانت تمام گفت او مرا فراموش کرده من که او را فراموش نکرده ام. [ 90/04/08 ] [ 20:44 ] [ سیمااصولی! ]
[ 90/04/05 ] [ 16:49 ] [ سیمااصولی! ]
شانزده واقعیت غیر معمول در مورد بدن انسان
شما چقدر در مورد بدن خود می دانید ؟ در این ایمیل با ۱۶ واقعیت غیرمعمول در مورد بدنتان روبرو خواهید شد . مواردی که به نظرم کمتر به آنها اشاره شده است . ۱٫اثر زبان |
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||